که من واقعی داره برمیگرده؟ چه خوشخیال. پلات تویست. فکر میکردم برگشتن من واقعی اتفاق خوبی باشه؛ همونی که بدون توجه به اطرافیانش میجنگه. بدون توجه به اطرافیانش. طی وقایع پیش آمده، به سمت مرزهای بیتفاوتی غیرقابلبرگشت سوق دادهشدم. هر بار غیرقابلبرگشت بوده در واقع. اینجا نشستم و دارم به تعداد دفعاتی که این اتفاق افتاده، فکر میکنم. چند بار دیگه قراره عوض بشم و از این مهمتر، چند بار دیگه باید برای قبول کردن خودم بجنگم؟
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی